تا قبل از این ماه، حس وابستگی شوخی بود، بی توجه به وابستگی آدمهای مختلف، رد میشدم و خب اهمیتی نمیدادم... اما الان رد شدنی در کار نیست، نمیتونی بذاری بری، هر چی بیشتر پس میزنی بیشتر میخوادت... اونم نه هر خواستنی، تمامِ خودتو، وقتتو، ذهنتو و حتی حریم شخصیتو! عجب حسیه لاعلاج غیر قابل انتقال به غیر! شاید یک ماه دیگه بخندم به این حسم(شایدم نه) اما حسِ اینکه یه آدمی بدون تو دنیا براش امن نیست واقعا عذابم میده حسِ سنگینِ پناه بودن...
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
بالاتر از دوستت دارم چیست؟ همان ، من تــو را. #Sweetheart
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
امروز هم از آن روزهای بَد است. . .
کمتر کسی از اطرافیانم می داند روزهای خوب و بدِ من به چه بستگی دارد؟
این روزها، زندگی کردن ندارد وقتی هر چیزی دُرُست در جایی که باید باشد نیست!
می شود چشمهایت را
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
اونی که عاشقم کرد باید ادامه میداد!
#شادمهر
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
نمی دانید چه قدر دلم میخواهد بنویسم
از دُلار، زنان، غـمِ غُربت، خیانت، دلشکستگی های عاشقانه و...
اما همانقدر هم به بی اثر بودنِ اعتراضِ مجازی ایمان دارم!
کـَسی نیست که بخواند، که ترتیبِ اثر دهد..
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
#ماریا
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
وقتی هشت سالم بود دوست داشتم دَه ساله شوم
دَه سالم که شد دوست داشتم هجده ساله شوم
در هجده سالگی دوست داشتم یک جا کنار دریا زندگی کنم
بیست ساله که شدم دوست داشتم در جایی زندگی کنم که باد بین
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
چون من تمام کابوسارو روز دیدم!
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
یا
یک سال از عمرم کم شد؟
Marya1370
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
کـُلاهی که سَجده میکند بر چشمانم هر دَم
دست نوشته های دوران مجازی
غرور!
به عمد غرور کسی را نشکنید
غرور آخرین گزینه ای است که می شکند . . .
شاید برای همیشه از دوست داشتن جا بماند!
Marya1370
برچسبها: مرگ
نوشته شده در ساعت
توسط Marya1370|
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
زمین گرد است دُرُست به گردیِ چشمان من.
غیب می گویم، علم غیب دارم!
مثلا برعکسِ خیلی هایتان می دانم از کجا آمده ام،
یک روز که نشسته بودم توی سیاره یمان و پاهایم را از پنجره اش بیرون انداخته بودم
و ستاره های کوچکی که به پاهایم میخورد را شوت میکردم؛
خدا زد پُشتم جوری که کم مانده بود بیُفتم
نشست کنارم و گفت: پایه ای پرتت کنم روی اون سیاره ی خراب شده؟
تا دست از این شیطنتها برداری و نظم و نظام این ستاره های بی زبان را انقدر بهم نریزی،
انقدر درگیر مشکلات زندگی شوی که اصلا یادت برود در کدام کهکشان چه میکردی؟
منِ از همه جا بی خبر گفتم: چیزی گفتی؟
گفت: عزیزم...
می خواهی فلسفه ی زندگیِ دوباره ات پسری باشد از جنس بهار تا پا به پای هم نظم زمین را به هم بریزید؟
گفتم: ارزشش را دارد...
حتما با خودتان می گویید تو که علم غیب داشتی؛
بله، هنوز هم می گویم داشتم، انتخاب بین این بود که یا باید خودم را یا حرف خدا را زمین می انداختم
و من اولی را ترجیح دادم...
مشکلات با فرستاده شدنِ من شروع شد
نه فقط علم غیب، همینطور که میگذشت خیلی چیزهای دیگر هم از دستم رفت
قلم به دستم آمد، مرگ از چشمانم ریخت
شاید تنها کاری که میشد کرد همین نوشتن بود
از من به شما نصیحت و وصیت، از هر دَری که خواستید بنویسید،
از سیاست، خیانت، بکارت...
اما "خود نویسی" نکنید
احساسات را نمی نویسند جانم
از خودت شروع
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر
نمی ترسی باهاش حرف میزنی؟
می گفتم:
از روزی که باهام حرف نزنه می ترسم!
Marya1370
برچسب:
نویسنده: حسین رنجبر