خلوت با حافظ!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
خلوت با حافظ! من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد گر از سلطان طمع کردم خطا بود ور از دلبر وفا جستم جفا کرد برچسبها: غم نوشته شده در ساعت توسط Marya1370|
سکوت!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
من نمی توانم همه چیز را از نو بسازم آن هم دُرست بعد از اینکه خراب شده حداقل تنها نمی توانم تازه فکرش را بکن یک طرف نخواهد اصلا چیزی درست شود بعد انوقت انتظار دارید من چه کنم؟ دست روی دست نگذارم، قدم بردارم و کاری کنم خب من هر قدمی که برداشتم ده قدم بدتر میشد من همینکه کاری نکنم ، بهتری
:/
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
امشب بعد از چند روز اومدم اینجا که سر بزنم به خودم، نمیدونم چرا تمام تنظیماتِ قالبی که ساخته بودم از بین رفته! به این خاطر بهم نریختم، راستش اینه که آستانه ی تحملم پایین اومده چند روزه منتظرم، از این انتظارایی که تهش فکر میکنی... حالا مهم نیست به چیا فکر میکنی، وقتی بخواد بباره از هر طرف می باره
مرثیه خوانی!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
زمانی که مدرسه می رفتم، معلم ها به خاطر خوب نبودنِ وضعیت درسهای حفظی ام مرا هُل دادند به سمت ریاضی؛ چسبیدم به ریاضی؛ شب ها و حتی روزها، مرا در آغوش میگرفت حاصل این هم آغوشی 19 سال زندگیِ مشترک شد با همه ی تلخی و اخم و تـَخم و گاه شیرینی تا اینکه یک شب مـُـتارکه کردیم بنظر 19 سال برای یک زندگی مشترک
آشوب!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
من به غمگین ترین حالت ممکن شادم تو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن...
خسته!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 3:30
کارِ من، از نیاز به صدایت گذشته، قبل از آن، از نیاز به نگاهت گذشته بود، قبلتر از آن هم، از نیاز به خنده هایت... اگر همینطور بگذرد... اگر همینطور کار بالا بگیرد...!